خيلي وقت است قصدش را داشته ام اين پست را به آقاي احمدي فرد تقديم كنم با همه احترامي كه براي خدمتگزاران حقيقي آستان قدس قائلم و...
سلام آقاي احمدي فرد ،به قول شما خيالش را نداشتم چيزي از از احساس
دروني ام را به روي صفحه اي منتقل كنم كه "خانه ي خلوت " من است
اين حس را در تمام اين روزها لابه لاي سختي هاي كار كشتم تا به
احساسي بودن متهم نشوم ،تا به قول زهره نگذارم حس جاي عقل را بگيرد
اما باور كنيد موقعيت افسرده كننده اي بود . تمام اين روزها كه عليرغم ميل
باطني ام گذرم به دادگاه و زندان و كانون اصلاح تربيت و... افتاد بيشتر براي اين بود كه حرم را فراموش كنم خيالش را هم نمي كردم روزي به اين فكر
كنم براي حرمي كه بهترين روزهاي زندگي ام را پايش گذاشته ام ديگر
مايه نگذارم ، هميشه فكر مي كردم بيرون رفتن از حرم يعني حكم مرگ
خودم را امضاء كردن باور كنيد همين قدر سخت همين اندازه كه مي خوانيد
تلخ، اين را مي توانيد از پزشك معالجم بپرسيد در روزهاي نقاهت و بعد از
عمل جراحي و مصدوم شدنم و اصرار كرد ن هاي مداومم براي بازگشت ،حتي با چوب هاي زير بغل و...
شايد حس خودخواهانه اي باشد اين كه فكر مي كردم حرمي كه براي پا
گرفتنش شب ها تا ديروقت روي تنها اتاق تاريك و سرد بالاي قنادي آذري
بيدار مانده ام براي باكس باكس آن مطلب نوشته ام پاي خط خط آن دلم را
گذاشته ام و.. ... نگران و دلواپس منتظر مانده ام تا سي دي به موقع به
چابخانه برسدو ... خودم هم بايد سر و سامانش دهم، اصلا سوال هاي
ديگران برايم مهم نبود چرا دارم اين قدر كار مي كنم ؟ چرا ول نمي كنم بروم
؟ چرا؟ ... حتي بعد تر آن، بعد ها يي كه خيلي ها با حس ستاره شدن وارد
تحريريه شدند و همه چيز را فراموش كردند براي خودشان اسم و رسمي
بر هم زدند و بيرحمانه همه چيز را فراموش كردند باز هم ماندم ، باور
كردني نبود دل من چقدر مي توانست دوست بدارد ،يادم هست اين روزهاي آخر زير همه فشارها جمله دكتر را بزرگ كرده بودم توي كشوي ميزم
گذاشته بودم تا هميشه پش چشممم باشد "من شكست نمي خورم ايمان
و دوست داشتن رويين تنم كرده است "...آقاي احمدي فرد نمي دانم چرا
اين ها را براي شما مي نويسم شايد براي اين كه كابوس هاي شبانه من
هنوز هم تمام نشده است ،هنوز هم برايم عجيب است با تمام اتفاق هاي
كه در دل يك مجموعه مقدس مي افتد و من يقين دارم خود شما هم با
صبوري تمام ان ها را تحمل كرده ايد آمدن چاوز به حرم برايتان عجيب است
، آقاي احمدي فرد اگر شرم مانع نبود برايتان تعريف مي كردم از چاوزهاي
كه توي اين هواي متبرك نفس مي كشند و وروزي هزار بار امام را شهيد
مي كنند ، هواي اين جا مسموم است آقاي احمدي فرد،مسموم است كه
دعاهايمان مستجاب نمي شود ، مسموم است كه دختر مسيحي بيست
و چند ساله مي آيد و آقا را با تمام وجود لمس مي كند و ما هر چه فريادش
مي كنيم جوابي نمي شنويم..
داشتم بي خيال همه چيز مي شدم حتي شب هايي كه دلم گريه اش مي
گرفت حتي وقت هايي كه از فشار بغض نمي توانستم اشكهايم را مهار
كنم و مي گذاشتم همين طور روي صورتم پهن شوند ،اما اين روزها ديگر
نمي توانم ،امسال اولين سالي است كه دهه ميلاد حرم نيستم اما باور کنید
هنوز هم دعاي پاي همه نمازهايم اين است كه لذت حضورش را از زندگي
ام نگيرد بيشتر در آن بي كسي محض كه تابوتم را روي دست گرفته مي
آورند حرم ايوان طلاي صحن آزادي وقت صدا زدنش در آن خالي ترين خلوت
كه هيج كس و هيج چيز نمانده است، دوست دارم عطر حضور ش همه
تنهايي هایم را تمام كند و بگويد مرا مي شناسد سال هاي سال
است از 17 سالگي هايم كه توي صحن هاي حرمش گم مي شدم تا....
+ نوشته شده توسط معصومه در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت
20:15 |