
احتیاط لازم نیست
همه چراغ قرمزها را می گذرم
تا چراغ های زندگی
پیش پایم سبز شوند
آقا خانم
دریست تا بهار
|
احتیاط لازم نیست همه چراغ قرمزها را می گذرم تا چراغ های زندگی پیش پایم سبز شوند آقا خانم دریست تا بهار
+ نوشته شده توسط ساحل در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت
13:21 |
چه خوشبخی عظیمی است این زندگی نشستن پای خطوط ارتباطی بعد از یک خستگی کاری و رسیدن به دنیایی که از لابلای کلمات شاعرانه کشف می شود بوی قشنگ زندگی را ارزانی ام می دارد.به قول سردبیرمان زندگی آن طورها هم که فکر می کنیم سخت نیست .اصلا خوشبختی های بزرگ زاییده بدبختی های کوچک است .ناگزیرم از بین صحبت های شاعرانه عبد الجبار کاکایی پاره هایی از آن را بگذارم تا چاشنی عصرانه تان شود کنار یک چای تازه دم گس.. چه در پس هر کلمه نه لفظی پاره هایی از بودن است . راستی که چه خوشبختی عظیمی است این زندگی.. تقدیم به همه آنهایی که پای کلمات بزرگ و پیر می شوند
با خودم بودم و تنها با خودم بودم و خسته پاره سنگ ناشناسی که زمین دستاشو بسته حس دور تو رو داشتن برا من خیلی عجیب بود شوق پروازو نداشتم آسمون برام غریب بود مثل گنجشکای عاشق اومدی و پر کشیدی آتیش عشق و به جون من در به در کشیدی سنگ عاشق نمی تونه رو زمین تنها بمونه رد گنجشک و می گیره تا خودشو برسونه اما گنجشک هراسون حس سنگ و نمی فهمه عشق و با بوسه شناخته... من دوست دارم ولی حیف روی شاخه ها اسرم تو می تونی مال شی ولی مثل من بمیری
+ نوشته شده توسط ساحل در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت
10:15 |
باز خرداد آمد و تو نبودی دکتر
"من شکست نمی خورم ایمان و دوست داشتن رویین تنم کرده است" جمله ی تو را قاب کرده ام روبروی تختم تا همیشه پیش نگاهم باشد. وقتی تنهای تنهایم کردند ساعتم را در آوردند دست هایم را خاک کردند لباسم را در آوردند تنم را خاک کردند .همه و همه وجودم را خاک کردند یک چیز را نمی توانند خاک کنند.توی آن بی کسی محض در خالی ترین خلوت و مطلق ترین غیبت کسی بی کسی ام را پر می کند... باور کردنی نیست این دل من است که همیشه کسی را دوست داشته است . و مگر چنین دوست داشتنی می تواند پنهان بماند. و چنین قلبی خاک می شود....
+ نوشته شده توسط ساحل در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت
20:43 |
توی خیابان توی صف اتوبوس پشت پیشخوان داروخانه توی جمع تحریریه مدام صحبت از اوضاع خراب است نابسامانی ها.. .انگار قرار نیست هیج وقت هیج چیز درست شود. اصلا تا عمر من قد داده همین بوده است . این اظهارات آن قدر عمومیت دارد که کسی نمی تواند خلاف آن حرف بزند. انگار یک جور فرهیختگی محسوب می شود. تا جایی که من فهمیده ام تا همین چهل پنجاه سال پیش نارضایتی چیز نادری محسوب می شد که در فرهیختگان دیده می شد .قلم تند جلال آل احمد بی پروایی دکتر علی شریعتی و نقادی روشنفکران دال براین اصل است جسارت است اما حالم گرفته می شود توی این روزهایی که می بینم از بقال گرفته تا راننده اتوبوس بچه محصل قلم به دست و..همه روشنفکرانی شده اند که در آستانه انفجار از اعتراضند. راستی توی این مجال آل احمد ها را چطور می توان دریافت ؟! + نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت
15:55 |
امروز روز تولد منه .چقدر ناگهان از یک بهار باردار متولد شدم و خودم را جایی یافتم که هیج نشانی از من نداشت .میان قبیله ای پر از آدم های رنگارنگ نگاههای جورواجور. آن هایی که مثل من نفس می کشیدند راه می رفتند درد می کشیدند بزرگ می شدند. شاید فرق من با همه آدم های اطرافم در این بود که همیشه چیزی را گم کرده بودم. توی شناسنامه واقعی من جای همه عبارت های واضح پر از ابهام های نانوشته بود. من توی همه معادله های به ظاهر دوستانه ام کسی را گذاشته بودم جای تو که به خیالم نظیرش به عالم نبود. چقدر به این دلبستگی ها مفتخر بودم و به دل شکستگی هایش بیقرار. چقدر از تو می خواستم. چقدر زیاد می خواستم چه بی چون و چرا می خواستم.چه خط و نشان هایی برای خواستن هایم کشیده بودم.چقدر منت دل غصه دارم را سرت گذاشتم.. با همه ی این لاابالی ها بخواهی و یا نخواهی من همین ام .متولد شده از یک بهار باردار برای همین است که می خواهم امروز را تعطیل عمومی اعلام کنم فقط برای من و تو.. می خواهم بهترین لباس هایم را بپوشم شیک بیایم .چیزی از غصه هایم را هم پیشت نیاورم .اصلا درد پیش تو آوردن نهایت بد سلیقگی است .آن هم توی این روز قشنگ که قرار است من از یک بهار باردار متولد شوم.مگر نه رفیق؟! + نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت
9:21 |
من از آدم های این جا بیزارم .
از مسلمان نماهایی که اسلامشان ختم شده به غلیظ ادا کردن صدای اذانشان
از جستجو کردن آدم های کوته فکر برای یافتن خدا در تعداد رکعت ها یشان.از ...
بماند دهانم تلخ می شود وقتی نام بعضی ها بر آن می نشیند.
راستی که امام رضا دلش به حال این آدم ها سوخت که آمد مشهد شهید شد . + نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت
12:28 |
من نی می شوم تو نی زن
مرا بگذار روی لب هایت و در آن بدم
می خواهم از عطر نفس هایت پر شوم
تا این با رکه شیطان آمد تو باشی و بس
من همیشه در این نبرد تن به تن کم آورده ام
+ نوشته شده توسط ساحل در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت
11:8 |
ديروز يكي به من مي گفت چقدر شكسته مينويسي حالا كه خوندم فهميدم .ببخشيد كه خيلي بد نوشتم
امروز هوا عالي است .آفتاب اومده وسط آسمون ابري .آفتاب پشت ابراست درست مثل تو كه پشت
اين همه تصوير قايم شدي .اين را به خودت هم گفتم...
اصلا واسه كسي كه اينو مي خونه چه فرقي داره من كيم؟!كجاييم ؟پسرم ؟دخترم؟چند سالمه؟
ديپلم ردي ام يا دانشجوي دانشگاهي ؟بدم ؟خوبم ؟يا آخرش اين كه فردا پروندمو دست راستم مي دن
يا چپ؟..
اينو كه همه دارن مي خونن دلتنگيهاي من و توست .من اومدم اين دل شكستمو كه هيج كس
ديگه نمي تونه بندش بزنه بنويسمش تو اين صفحه كه اتفاقا امروز آبيه آبيه تا همه ببيند چه شكلي شده
امروز نه كور مادر زادي شفا يافت .نه بيمار بدخيمي به اجابت رسيد .امروز نقاره ها به احترام دل حيات
يافته اي به صدا آمدند ..امروز دل من دوباره متولد شد...
+ نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت
20:49 |
کسی نمی داند آخرین سلام را چه وقت خواهد گفت و آخرین سلامش را چه کسی پاسخ
خواهدگفت.کسی می داند آخرین نگاهش سهم چه کسی خواهد بود؟!
همیشه فکر می کنیم واپسین ها مال دیگران است...
ببین بر من ببخش اگر تلخی سلام و کلامم دلت را آزرد.ناسپاسی آخرین نگاهم را به دل نگیر
بگذر از همه فرصت های جبرانی که من ناغافل و راحت از کنارش گذشتم به همین سادگی و
به گمان این که باز هم فرصت جبرانی هست ..
می خواهم این آخرین نگاه و آخرین سلام گرم گرم باشد.شاید این آخرین مجال باشد و
سلامی دیگر خیالی بیش نباشد.مرا ببخش اگر... + نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت
13:16 |
به زیبایی ها دل نباید بست سال هاست که ندویده ام .سال هاست آرام می روم سال هاست حسرت به چیزی
رسیدنم نسیت.سال هاست کارم شده مرهمی برای گذاشتن روی قلب سنگ خورده ام.
خیالی نیست دلم را هاله های این زخم زیبا کرده است.حقیقت تلخ است و از طعم گس این
تجربه هاست که باید فهمید به زیبایی ها نباید دل بست.گشتم چمدانم را برداشتم و هر
چه پنجره به سوی تو بود را توی دلم بستم.حالا من تنهایی و تصویری که از تو به یک
خیال می ماند عزیز...
+ نوشته شده توسط ساحل در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت
19:10 |
|
|