تبليغاتX
ورق پاره ها

                  باران بهانه است باور كن

شايد كل ماجرا همين باشد

من توي خيابان ايستاده باشم

و براي تاكسي ها دست تكان بدهم

و تو دست هايت را زير باران برايم چتري كني

حالا چه فرقي مي كند زير آبشاري از باران باشم

يا در مسير  دريايي از مهرباني ها

لطف كن اين  لطف خدايي را از من نگير

تا من دست هايم را كاسه كنم

زير باران بگيرم

 و تو را

به اين ظرفييت حقير انگشتانه يي ميهمان كنم

كاش هميشه بهانه اي مثل باران باشد

"تا من زير چتر دست هاي تو

تا آخر كوچه بيايم "

+ نوشته شده توسط معصومه در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 0:0 |

 

                                                                   هر شب کنار تو...

غروب كه مي شود

پرده راكنار مي زنم

تا لبخندهاي تو را

پاي كلماتم قاب بگيرم

راستي اين عطر گلي كه توي  اطاق من است

از حجم عالمگير حضور توست

برايم غم است اگر اين قدر

مهربان بودنت را نبينم

اي ماه مهربان مگر تو دلداري ام دهي ...

+ نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 1:29 |

                اين  يادداشت را  خطاب به سردار فهيمي راد نوشتم  كه به دلايلي در روزنامه  استفاد ه نشد

 

                           آژير خطر ....

 

 

 غوغاي سياست بدجوري دامان هر چيزي را گرفته  است  آن قدر كه اگر بخواهي نگران ارزش ها و اخلاقياتي كه قوام جامعه بر آن استوار است  باشي و بر آن دست بگذاري و انتقاد كني

خارج از رقابت هاي صنفي و حزبي به آن نگريسته نمي شود.

نگارنده اين يادداشت نمي خواهد حسابي را تسويه كند ،كسي را زنده باد گويد ،نفعي را براي كسي تضمين

كند و يا كسي را مرده باد گويد .مي خواهد به  چيزي هشدار دهد كه دامن ما و فرزندانمان را گرفته و

 

و ما انكارش مي كنيم .

 

اين ها را با همه احترامي كه براي نيروي انتظامي  و تلاش سترگ و خستگي ناپذيرشان قائلم مي نويسم

ياد مي كنم از دردهاي نهفته و دلهره هاي بسياري كه صبور ترين آدم ها را به صدا در آورده است اما

مطرح كردنشان  شايد جز خط قرمز هاي رسانه يي باشد كه كسي را جرات نزديك شدنش نيست .

 

سردار اين را خطاب به شما مي نويسم  شما يي  را  كه چند بار بيشتر نديدم و توي اين مدت كوتاه و د ر همان گپ وگفت هاي كوتاه و خلاصه به خوبي حس كردم شب ها آرام نمي خوابيد تا مردم شهر بزگتان در آرامش باشند اين را به حقيقت و به دور از هرگونه تعارف ژورناليستي و شهروندي مي گويم  اما باور كنيد اين ها را

 

 كه مي نويسم سيگنال هاي ساده و ابتدايي نيستند صداي گوشخراش آژير خطر است، دقيق مثل سال هاي جنگ كه بيم فاجعه مي رود .اسم اين چند سطر را هر چه مي خواهيد بگذاريد هشدار، اعتراض ،التماس يا هر چز ديگر  اما   بگذاريد بنويسم با همه  تلاش ها و استقرارهايي كه شما به كرات در نشست هاي خبري تان عنوان مي كنيد توي شهر ما امنييت نيست ، حد اقل حالا اين طور است ، جناب سردار،  اگر اجازه دهيد تعريف كنم  و بگويم چند شب تمام به خاطر يك  اتفاق به زعم خيلي ها ساده و پيش پا افتاده  با كابوس مي خوابم و بيدار  مي شوم و فكر مي كنم چطور چنين چيزي مي تواند امكان پذير باشد، بگذاريد بگويم چطور  در شلوغ ترين نقطه شهر و در ساعات ابتدايي يك شب  آدم هاي همين شهر جرات كرده اند بنشينند توي ماشين و كنار دست من و پيش نگاه گيج و سردر گم راننده اصرار داشته باشد كه  همسرش را (اشاره به من) پياده كنند ،آن قدر با اطمينان و راحت  و آسوده  كه چند لحظه يي خودم  هم در ترديد اين كه ايا من همسر اين  آقا هستم يا نه بمانم،  بماند كه قضيه چطور فيصله يافت و من آن شب چطور به منزل رسيدم چطور خوابيدم و...

 

 جناب سردار من جامعه شناس نيستم ،حقوق نمي دانم  حتي  اعتراف مي كنم بضاعتم از  دانستن قوانين جزايي حداقل تر است از آن است كه بخواهم عنوانش كنم اما بخوبي واقفم جامعه اي پايدار نخواهد بود مگر آن كه چارچوب هاي اصولي در آن  رعايت شود.و تحت الشعاع هيج چيز قرار نگيرد و شكي نيست هشدارها ي امروز در مورد همين چها رچوب ها و اصول است و امروز از مسولان صاحب اختيا ر انتظار مي رود سواي هشدارهاي زباني كه سال هاي سال است از سوي  كارشناسان مطرح مي شود و متاسفانه باز هم مورد بي توجهي قرار مي گيرد به عاملان  بي امني و نابساماني ها توجهي خاص داشته باشند.چه اين كه هشدار دادن تنها كار كارشناسان است، كار مطبوعات است و كار كساني است كه ابزار اجرا در دست ندارند

انگيزه براي نگارش اين مقال پرنگ تر ازاين  عامل ذكر شده  بود تماس ها و حضور شاكيان در دادگاههاي كه اعتراف  مي كردند جلوي چشم خيلي ها  تهديد شده و مورد اخاذي قرار گرفته اند زنگ خطر  ديگري است براي دومين كلان شهر مذهبي جهان كه خيلي ها  با اطمينان و طيب خاطر از هر نقطه كشور  بار سفرشان را مي بندند . تا چند روزي را در جوار مولايشان آرم گيرند

 

 

 جسارتم را خواهيد بخشيد جناب سردار ، اما باور كنيد نگفتن ها هميشه دردي بر دردها افزوده اند ،اين عريان گفتن ها اين احساس راحتي  كردن ها با پليس  اين با هم بودن ها اگر باب شود و پيش رود آن گونه كه انتظار مي رود ديگر نه احتياج به قفل و زنجير ماشين است و نه دلواپسي بيرون ماندن از منزل و...اين ها اگر حل شود تنزل سن اعتياد نخواهد بود تنزل سن فحشا ،اعتياد دانجشويي،فرار از منزل ،طلاق ،بزهكاري، قتل و...همان چيزهايي كه پايه هاي اجتماع ما را سست كرده و آن را بر سر خانواده ها  مي ريزد وباز  ما مي خواهيم انكارش كنيم ..

+ نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 20:50 |

 

                                                    برسد دست آقا...                   

و من مدام پشت پنجره بيرون را مي پايم ،مباد كه بيايي و خواب هوشم را گرفته  باشد

در اين بي تو بي سر شدن هميشه يك جاي كار لنگ است درست مثل يك قدم مانده به

به سر تپه كه نماي تپه كامل مي شودو  مچ پاي  بي سعادت پيچ مي خورد و جان سرگشته ناكام مي ماند . سر كه برمي آورم ،تو نيستي ديگر، دامنه، خوابي است و قله خيالي و من گنگ تر از هميشه  هوا را مي بويم و عطر حضور تو را ..

حالم غليظ است .انگار لاي پلكم باز مي ماند وقت خواب درست چفت نمي شود ،درست خوابم نمي برد .بايد خوابم مرا بياورد يك جاي  ديگر ،يك جاي امن ،يك جاي روشن

مثل همين جا  توي آغوش ضريحت .. فكر مي كنم من اصلا بيدار نيستم كه خوابم ببرد پلكم وقت بيداري درست باز نيست كه كه وقت خواب درست بسته باشد انگار من صاحب چشم هايم نيستم و اختيار انگار در كف من نيست . خوابم خراب شده است اين نور مرموز لعنتي كه از لاي پلك من تا صبح مي تابد امانم را مي برد بعضي از نورها لعنتي اند  ومن را از اين همه  بد ديدن بي حوصله مي كند .

ببين كف دست هاي من يك طيف رنگ بدون اسم است كه مي گويند فقط به كار تو مي آيد چه مي دانم پود فرشش مي كني يا تار تن پوش فقط مي دانم تو مي خري اش در اين آشفته بازار ،

من طول روزها را مي گذرانم در حالي كه از تمام چراغ سبز ها  را مي گريزم و قرمز كه مي بينم و جاي ايستادن  مي دوم تا دور شوم  تو كه نباشي تمام چهارراهها چه بي قاعده و چه با قاعده مذموم مي شوند ،من سخت به دامان تو نيازمندم ..

+ نوشته شده توسط معصومه در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 22:8 |

                        براي ...

صورتش را پشتم قايم مي كند

مي گويد: بابا گم شده است

و چشم هايش برق مي زند

مثل برق چشم هاي من كه هر وقت

دلم براي بابا تنگ مي شود سرخ شان مي كند

هيج وقت برايم عادي نشده است

اين كه" او" نيست و اين كه نبودن او اين همه طول كشيده است

من بابا را همين طور شناخته ام

از قصه ها از برق چشم ها

از اين  كه هر وقت مي خواهم خلاصه اش كنم

سرم را تكيه مي زنم به ديوار

و مي گويم بيا بابا

من امير و همه دنيا

هم كه جمع شويم براي الياس  جای تو پر نمی شود

روزي كه  تو رفتی  فهميدم اتفاقي افتاده

ولي عقلم به اين چيزها قد نمي داد

حالا  توي همه  اين سي سال زندگي

فهميده ام  اگر تو باشی همه چيز

يك جور ديگر مي شود

بيا بابا بگذار اين اتفاق شروع شود...

+ نوشته شده توسط معصومه در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 21:43 |

خيلي وقت است قصدش را داشته ام اين پست  را به آقاي احمدي فرد تقديم كنم با همه احترامي كه براي خدمتگزاران حقيقي آستان قدس قائلم و...

 

سلام آقاي احمدي فرد ،به قول شما خيالش را نداشتم  چيزي از از احساس

دروني ام را به روي صفحه اي منتقل كنم  كه "خانه ي خلوت " من است   

 اين حس را در تمام اين روزها لابه لاي سختي هاي كار كشتم تا به

احساسي بودن متهم نشوم ،تا به قول زهره نگذارم حس جاي عقل را بگيرد

 اما باور كنيد موقعيت افسرده كننده اي بود . تمام اين روزها كه عليرغم ميل

 باطني ام گذرم  به دادگاه و زندان و كانون اصلاح تربيت و...  افتاد  بيشتر براي اين بود كه حرم را فراموش كنم  خيالش را هم نمي كردم روزي به اين فكر

كنم براي حرمي كه بهترين روزهاي زندگي  ام را پايش گذاشته ام   ديگر

مايه نگذارم ، هميشه فكر مي كردم بيرون رفتن از حرم يعني حكم مرگ

خودم را امضاء كردن باور كنيد همين قدر سخت همين اندازه كه مي خوانيد

 تلخ، اين را مي توانيد از پزشك  معالجم بپرسيد در روزهاي نقاهت و بعد از

عمل  جراحي و  مصدوم شدنم  و  اصرار كرد ن هاي مداومم  براي بازگشت ،حتي با چوب هاي زير بغل و...

شايد حس خودخواهانه اي  باشد اين كه فكر مي كردم حرمي كه براي پا

 گرفتنش شب ها تا ديروقت روي تنها اتاق تاريك و سرد  بالاي قنادي آذري

 

 بيدار مانده ام  براي باكس باكس آن مطلب نوشته ام پاي خط خط آن دلم را

 گذاشته ام    و.. ... نگران و دلواپس منتظر مانده ام تا سي دي به موقع به

 چابخانه برسدو ... خودم هم بايد  سر و سامانش دهم، اصلا سوال هاي

ديگران برايم مهم نبود چرا دارم اين قدر كار مي كنم ؟ چرا ول نمي كنم بروم

 ؟ چرا؟ ... حتي بعد تر آن، بعد ها يي كه  خيلي ها با حس ستاره شدن وارد

تحريريه شدند و همه چيز را فراموش كردند  براي خودشان اسم و رسمي

  بر هم زدند و بيرحمانه همه چيز را فراموش كردند باز هم  ماندم ، باور

كردني نبود دل من چقدر مي توانست  دوست بدارد ،يادم هست اين روزهاي آخر زير همه فشارها جمله  دكتر را بزرگ كرده بودم توي كشوي ميزم

گذاشته بودم تا هميشه پش چشممم باشد "من شكست نمي خورم ايمان

 و دوست داشتن  رويين تنم كرده است "...آقاي احمدي فرد  نمي دانم  چرا

 اين ها را  براي  شما  مي نويسم شايد براي اين كه كابوس هاي شبانه من

هنوز هم تمام نشده است ،هنوز هم برايم  عجيب است با تمام اتفاق هاي

 كه در دل يك مجموعه مقدس مي افتد و من يقين دارم خود شما هم با

صبوري تمام  ان ها را تحمل كرده ايد  آمدن چاوز به حرم برايتان عجيب است

 ، آقاي احمدي فرد اگر شرم مانع نبود برايتان تعريف مي كردم از  چاوزهاي 

 كه توي اين هواي متبرك  نفس مي كشند  و  وروزي هزار بار امام را شهيد

مي كنند ، هواي اين جا مسموم  است آقاي احمدي فرد،مسموم است كه

 دعاهايمان مستجاب نمي شود ، مسموم است كه دختر مسيحي بيست

و چند ساله مي آيد و آقا را با تمام وجود لمس مي كند و ما هر چه فريادش

 مي كنيم جوابي نمي شنويم..

 

 داشتم بي خيال همه چيز مي شدم حتي شب هايي كه دلم گريه اش مي

 گرفت حتي وقت هايي كه از فشار بغض  نمي توانستم اشكهايم را مهار

 كنم و مي گذاشتم همين طور روي صورتم پهن شوند ،اما اين روزها ديگر

نمي توانم ،امسال اولين سالي است كه دهه ميلاد حرم نيستم  اما باور کنید

 هنوز هم  دعاي پاي همه  نمازهايم اين است كه لذت حضورش را از زندگي

 ام نگيرد بيشتر در آن بي كسي محض كه تابوتم را روي دست گرفته مي

آورند حرم ايوان طلاي صحن آزادي وقت صدا زدنش در آن خالي ترين خلوت

 كه هيج كس و هيج چيز نمانده است، دوست دارم عطر حضور ش همه

تنهايي هایم  را تمام كند و بگويد  مرا مي شناسد سال هاي سال

است از 17 سالگي هايم كه توي صحن هاي حرمش گم مي شدم تا....

+ نوشته شده توسط معصومه در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 20:15 |

به مادرم كه نه يك لفظ پاره اي از وجود من است

زياد فرقي نمي كند كي به خانه برسم  تو  هميشه همان جايي اول خط مهرباني ها

اين جا شيرين ترين جاي روزگاراست عزيز  

روزگاري كه  حالا نمي گذارد راحت از پله ها  بالا بيايي    روزگاري كه  خيلي چيزها را گرفته است  حتي نفست را  كه اين روزها سخت شده است اما مهرباني ات را نه

اين جا خانه من و تو است كوچك اما به اندازه همه  آدم هاي خوشبخت ،بزرگ .

هنوز هم خدا خدا مي كنم كارم زود تمام شود برسم خانه  پله هاي كوتاه را بدوم و خودم را بيندازم روي تخت تا تو چاي تازه دم كرده گس را در استكان هاي كمر باريك چيده شده بياوري روي سرم و مثل هفت سالگي هايم پر از دلواپسي بپرسي ناهارت را خورده اي  غذايت از دهن افتادحتما، امروز هم گرسنه مانده اي ...

دست هايم را ستون ميكنم زير چانه هايم و نگاهت مي كنم چرا كه هر روز بيشتر از قبل دوستت دارم امروز خيلي كمتر از فردا..

مي دانم اين حس قشنگ  روي هر كلمه اي كه بنشيند اعجاز مي كند درست مثل اعجاز نگاه تو پاي تخت بيماريم  اين چند روز نمايشگاه مدام به آن روزها فكر مي كنم  به روزهايي كه خدا مرا براي تو زنده گذاشت من اين را يقين دارم آن سال من رفتني بودم

+ نوشته شده توسط معصومه در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 17:46 |

    دلم   برايت      تنگ شده...

 

چقدر   پزت     را       ميدادم  به       امير     حسين  خرمشاهي                به       سپند    امير

 

سليماني         حتي    به       مجيد    مظفري كه       ناغافل  زنگ    زده     بودم    درست  وقت   

 

اولين   سال     همسرش                  زمان    خلوت             كردنش با        عزيزي كه       هم               

آغوش خاك     شده    بودو... چقدر   به       طاهره  قيومي  گفته    بودم    اينجا    خانه    امام     هشتم  

نزديك   من      است    حالت    كه       گرفت   دل      تكاني   اش     با        من      ..چقدر

وقت    آمدن    توي    صحن   انقلاب  دست   هايم     را       به       نشانه   تسليم   بالا     

گرفته   بودم    و        گفته    بودم    ببين     دگر     نمي     توانم    نمي  

   توانم    نمي     توانم    ...       چقدر   منت                   نوشته  هايم    

 سرت   گذاشته بودم    گفته    بودم    لامپ    چراغ   اتاق     من      براي 

   تو          روشن  است    ..چقدر خستگي          نفس    نفس    زدن   

  هايم     را       آورده  بودم    توي    آغوش          ضريحت         و    

    گفته    بودم    من     از تمام دنيا  جز      تو     كسي را ندارم   چقدر   شب    

 ها          بالشم   از       اشك    خيس   شده    بود     و        صبح   كلي   

  كلمه    هاي     قشنگ  برايت   آورده  بودم          ...چقدر دست   كشيده 

 بودي   روي    صورت عرق    كرده    و        خيسم   و        من      حس  

  كرده    بودم          تو       من      را       نشانده  اي      توي    رواق  

تا                 خستگي          هايم     را       بگيري          چقدر   گفته   

بودم    با        با        رضا    خيلي    آقايي...

 

   چقدر  آرزو داشتم پسوند  نامم     "تو"   باشد    پيشوند شناسنامه        ام          بخورد  "تو"     من    زير     سايه    "تو     "باشم  و...

 

شايد    تصير   من      است    من      قشنگ  حرف   زدن     را       هيج     وقت    ياد                         

نداشته ام       تا        يك       جوري  حاليت   كنم               بفهمي  به       اندازه   همه     روزهاي          نيامدنم دلم      برايت   تنگ    شده    ..

           

                                                                                                           

+ نوشته شده توسط معصومه در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 12:47 |

    باخيالش  هم خوشبختم

اين  پست را همين طوري نوشتم ،بي خود  بي بهانه بيشتر براي  دختر خاله ام اكرم و همه آن هايي كه در ابتداي شور جواني اند جزوه، كتاب،كلاس ، دانشگاه با حاشيه هايي كه محصول عشق است ...

 

 

صبح زود ديده بودمش ،با جزوه ايي كه روي سقف ماشين گذاشته  بود تا درش را باز كند و من هميشه دعا مي كردم لم بدهد روي صندلي و فراموش كند جزوه هايش را بردارد پايش را روي گاز فشار دهد و آن وقت باد جزوه ها را ولو كند روي خيابان تا شايد خوشبختي اش خدشه دار شود و غروري كه دلم را  مكدر كرده  بود ولي او هيج وقت فراموش نمي كرد .

چقدر آرزو مي كردم صبح بيايد سلام كند،من جوابش را ندهم  دلم مي خواست چيزي از من بپرسد تا سرم را بالا بگيرم و از همان راهي كه آمده ام برگردم تا سايه او بين ترم اولي ها  محو شود و دلم از ضايع شدنش ذوق كند ..

 

خوشبخت بود، خوشبختي لاي موهايش بود ،روي چرم براق كفش هايي كه وقت راه رفتنشان قژقژمي كرد ،توي عطر تندي كه مي زدبه يقه پيراهن آبي اش توي جيب بغل ژاكت سفيدي كه تنش مي كرد..

خوشبختي عين كفتر جلدي بود كه نشسته بود روي شانه اش ،خوشبختي توي نگاهش بود روي پيشاني كه چروك نداشت ،بين ابروهايي كه خط اخم نبود..

 

خوشبختي روي انگشت هاي كار نكرده اش جا خوش كرده بود بيشتر روي آن انگشت دست چپش كه جاي حلقه رويش سپيد شده بود اما حلقه اي نبود..خوشبختي آمده بود و خودش را ولو كرده بود بين بچه هايي كه فكر مي كرد زير اين نگاه جاي  آن هاست ...

 

امروز چندمين سالي است كه شلوارهاي چروك خورده اش را روي هم جمع مي كنم ،ديگ بخار را روشن مي كنم، براي پاك شدن شيشه هاي ماشينش آه مي كشم برگهاي زرد و سرخ روي ماشين را برمي دارم با سر آستين هايم شيشه هايش را پاك مي كنم

تا او برود خوشبختي اش را با كسي ديگر قسمت كند من  به همين اش هم خوشبختم .به

خيالي كه سال ها روي زندگي ام  سايه انداخته است

+ نوشته شده توسط معصومه در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 15:8 |
 

                     حس و حال نوشتنم نیست فقط گفتم یادت بیاورمم

 

یک ثانیه که نگاهم نمی کنی هزار سال از خودم  دور می شوم

+ نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 14:37 |


Powered By
BLOGFA.COM